پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

14ماهگی و با یه عالمه تاخیرررر

سلام عروسکم چند وقته که برات خاطراتت رو ثبت نکردم آخه هم وقت نکردم ،هم تو شیطون بلا نمی ذاری و وقتی پای کامپیوتر می شینم شروع می کنی غر زدن و دیگه اینکه یه تقویم برات طراحی می کردم که خیییییلی ناز شدن و خلاصه دیگه نمی رسیدم برات بنویسم تازه دیشب تو مبایلم برات کلی می نوشتم که بعدا بیام برات ثبتش کنم که همش پرید اینقد حرص خوردم که نگوووووووو وای مامانی جدیدا خیلی اذیت می کنی همش می خوای من پیشت باشم و یه لحظه که ازت دور می شم شروع می کنی به گریه کردن فقط وفقط با فیلمی که برا تولدت با عکس هات درستیدم آرومی و تنها می شینی و تا آخرش نگاه می کنی و هیچی نمی گی و ذوق خودت رو می کنی آره خلاصه تازگیا خیلی بلا شدی و هر روز یه کار جدید می کنی و خ...
23 فروردين 1392

ولنتاین و 13 ماهگی فندوقی مامانی و بابایی...

سلام جوجه فندوقی مامانی ولنتاین مبارک عزیزم دیشب شب 14 شب ولنتاین رو عشاق بود تواین شب همه برای کسانی که دوستشون داره کادو می خره و من دیشب به بابایی یه عروسک و به شما یه پازل هدیه دادم و بابایی از کادوش خیلی خوشش اومد و شما هم از کادوی بابایی بیشتر خوشت اومد همینطور بغلش می کردی و وقتی می گفتم پرنیا بوسش کن بوسش می کردی و یه ژله درستیدم که می خواستم یه جور دیگه بشه و اینطوری از آب در اومد خلاصه خیلی خوش گذشت اینم عکس کادوی بابایی و پرنیا کوچولو   اینم عکسای 13ماهگیت شیطون بلا نمی دونم پشت کیس چی می خوای اینم موهای خوشگلت چند روز پیش هم رفتم عکست رو از عکاسی گرفتم&...
30 بهمن 1391

12 ماهگی پرنیا جون...

سلام مامانی الهی فدات بشم خیلی شیطون و بلا شدی و همش با کارهای جدیدت دل منو بابایی رو می بری تازگیا که کلمه ی الو رو دائم تکرار می کنی که آدم می خواد بخوردت وقتی می ریم خونه ی مادر شهناز شبها که آقاجون پای تلوزیون نشسته و کنترل ها و تلفن پیششه تو می ری سراغ تلفن و به آقاجون نگاه می کنی و یه لبخند ناز می زنی و چشمات رو کوچیک می کنی و تلفن رو برمی داری و آقاجون هم بهت می خنده و همه می گن آقاجون تلفن رو به هیچ بچه ای نمی داد و به پرنیا گوگولی می ده خودت ببین مامانی چقدر خودت رو شیرین کردی خلاصه آقاجون خیلی دوستت داره یه کار دیگه که کنترل رو برمی داری و سمت تلوزیون می گیری و با انگشتات می زنی رو دکمه هاش یا تلفن اسباب بازیت رو دکمه هش رو می زن...
27 بهمن 1391

عکسای جدیدفلفل مامان وبابا، با فلفل دلمه ای...

سلام پرنیا جونم این ماه قرار شده بود ازت عکس جدید نگیرم آخه برا تو این ماهت دیگه عکسای تولدت رو داشتی ولی خب دیگه مجبور شدم . بابایی از نمایشگاه یکم فلفل دلمه ای خوشگل آورد و از بس ناز بودن دلم نیومد باهاشون ازت عکس نگیرم خلاصه فلفل دلمه ایها داشتنددیگه  پیر می شدند و من حال عکس گرفتن نداشتم و تازه تو هم سرما خورده بودی ولی بالاخره یکشنبه1391.11.8 ازت عکس گرفتم و تو هم حسابی غررر زدی و نمی ذاشتی عکس بگیرم ولی بدک نشد اینم عکساش...امیدوارم وقتی بزرگ شدی خوشت بیاد . اولیش اسم نازو خوشگلته فدات بشم اینجا هم الو می کنی با موبایل مامانی اینم با انگشتای نازت می خوای شماره بگیری حالا دالی ی ی ی ...
26 بهمن 1391

بافتن کلاه...

چند روز پیش 1391.11.7با مامان جون رفتیم برا ت کاموا گرفتم که برات کلاه ببافم البته من که بلد نبودم ولی مامان جون گفت بهت یاد می دم همون روز هم تو یکمی سرما خورده بودی و بارون می اومد خلاصه رنگ کاموا رو نارنجی انتخاب کردم و یه مدل کلاه هم پیدا کردم و یه شب که خونه مامان جون دعوت بودیم ما مان جون اون رو سه سوته بافتش منم تا حدودی یاد گرفتم ولی اصلا نبافتمش خلاصه وقتی کامل شد کلاه خیلی کوچیک شد و مامان جون یکی دیگه بافت حالا بعدا عکسش رو برات می ذارم   امروز 1391.11.17بعداز ظهر مامان جون کلاه و شالت رو آماده کرده بود و آورد خونمون خییییلی خوشگل شده بود دست گلش درد نکنه بابایی هم ازش خوشش اومد آخه خیلی بهت می اومد  ...
26 بهمن 1391

7قدم به جلو ....

سلام عزیز دردونه امشب رفته بودیم خونه مادر و عمه هم اونجا بود و شروع کرد به تاتی کردن شما و یک دفعه دیدیم شروع کردی خودت راه رفتن و 7.8 تا قدم برداشتی من و می دیدی مث این ندیده ها اینقد ذوق کردم که نگو و بابایی تا که رسید خونه براش تعریف کردم و و یکم هم برا بابایی تاتی کردی ولی بازم هنوز یکمی می ترسی فکر کنم دیگه برا عید کامل راه بافتی تازه امشب خونه مادر وقتی برات آهنگ می ذاشتم همراه با آهنگ می خونی و اودو بودو لو ال ل  می کنی و می رقصی مادر می گه فکر کنم در آینده از اینا بشی که می خونی و می رقصی یه کار جدید دیگه کلاغ پر بود که عمه و سینا بهت یاد دادن و تو تکرار مکی کردی چند روز پیش هم که خونه مامان جون بودیم آقاجون و مامان جون سجده ک...
18 بهمن 1391

تولد تولد تولدت مبارک دختر عزیزم...

    پرنیا جان این لحظه 1سال و 0روز و 0ساعت و0دقیقه و0ثانیه الهی فدات بشم مامانی بالاخره یک ساله شدی و ما مانی از هول این تولد در اومد قربونت برم تولدت مبارک یه عالمه بوس روی گونه های گو گولیت ..وای پرنیا اصلا باورم نمی شه که یک سال گذشته از تولدت بیشتر از اون اصلا باورم نمی شه یک ساله مادر یه دختر به این نازی  شدم خیلی دوستت دارم انشالله تولد صد وبست سالگیت وای عزیزم پارسال همین موقع بود که به دنیا اومدی و تو دستای گرم من بودی جوجه طلا حالا دیگه براخودت خانمی شدی  دیشب که شب 25 بود خانواده ی مامان و خانواده ی بابایی و خاله ناهید و منصوره و محمد و مامان جون و دایی اکبر و خانمش و متین  او مدند تولدت...
15 بهمن 1391

عکسای تولد وکادوها...

این دای حبیب هستش که از همین جا ازش تشکر می کنم به خاطر فیلم برداری که حسابی خسته شد انشالله تو عروسیش جبران می کنیم البته عمو احسان هم عکس می گرفت ولی نامرد عکس نگرفت اونم تو عروسیش جبران می کنیم کادوها کادوی مامان وبابایی این کادو از طرف مامان جون و آقاجون و دایی حبیب این یکی از طرف دایی محسن ودایی احسان وخانم هاشون از طرف دایی اکبرو خانمش از طرف نی نی گوگولی دایی اکبر که هنوز به دنیا نیومده عزییییزم از طرف ما مان جون مامانی از طرف خاله وخاله منصوره ومحمد از طرف متین از طرف عمو محسن و خانمش و...
15 بهمن 1391